تبليغاتX
منطقه مرده
"همسایه ها"ی احمد محمود|پنجشنبه 3 مرداد1387-

پدرم می گوید : اگر قلب آدم صاف باشه با دستورات کتاب اسرار قاسمی میتونه دنیا رو مسخر خودش کنه

محمد میکانیک باور نمی کند.محمد میکانیک نماز نمی خواند.پدرم می گوید حتی خندیدن تو صورت محمد میکانیک هم کفاره دارد.

خواج توفیق می پرسد: میشه این کتابو دید؟ پدرم جواب می دهد: میرزا نصر الله گفته کتابو نباید نشون کسی بدم. بعد تعریف می کند: یه روز امتحان کردم؛کتابو نشون حاج شیخ علی دادم.طولی نکشید که میرزا نصر الله اومد صدام کرد و گفت مگه نگفته بودم  که نباد نشون کسی بدی.

امان آقا باور می کند. محمد میکانیک باور نمی کند.خواج توفیق می خواهد ته و توی قضیه را در بیاورد: چطوره یه دفه دیگه امتحان کنیم؟

پدرم زیر بار نمی رود.امان اقا از درویشی حرف می زند که یک بار به چشم خودش دیده است که غیب شده است. پدرم می گوید: اگر چه امان آقا عرق می خوره ولی همین که اعتقاد داره کافیه...بلاخره یه روزی رستگار میشه

اما محمد میکانیک به این حرف ها اعتقاد ندارد.می گوید: تو این دنیا هیچی نیس جز همین چیزایی که می بینیم و باز می گوید: اسیر همین خرافاتیم که همیشه بدبختیم، که همیشه باید مثه خر کار کنیم و کیفش رو دیگرون ببرن،که همیشه توسری خور وگشنه هستیم....

*****************

رمان پونصد صفحه ای همسایه های احمد محمود را یک نفس می خوانم از بس که گیراست.از بس که به دل می نشیند و شخصیت هایش همه آشنا می زنند تنها نکته آزار دهنده قسمت اول "سخنی از ویراستار" است که گویا برای گرفتن مجوز  رمان در زمان شاه سابق، احمد محمود ناچار شده اجازه دهد چنین خزعبلاتی را در ابتدای کتاب بیاورند.رمان حکایت مبارزه یک نسل برای فردای بهتر  و امرار معاش در سال های  پر آشوب 27 تا 32 و دفاع از شرافت انسانی طبقه تهی دست و شرح حرامزادگی نظامیان و مستبدان آن عصر است است و آن وقت گماشته ی فرهنگی جاکش وقت در قسمت "سخنی از ویراستار" می نویسد که:( "همسایه ها" در کلیت خود تاییدی است بر کوشش های عظیمی که طی سال های اخیر در زمینه های مختلف اقتصادی،فرهنگی،بهداشتی و صنعتی در کشور ما به عمل آمده است) ریدم به آن کوشش های عظیم دستوری و ناموزون و آن دیکتاتوری و خفقان سیاسی دهه پنجاه خورشیدی که عاقبت سبب شد نیرویی مرتجع زمام حکومت را در این محنت سرا به دست گیرند و فقط دلم می سوزد برای خالد و پندار و شفق و تمامی مبارزان آرمانخواهی که سرسختانه مبارزه کردند و عاقبت حاصل اش را این لاشخور های فرصت طلب ملا خور کردند.......

 دانلود رمان همسایه ها ی احمد محمود

 

نوشته شده توسط حسام |
درباره جُنگ اخیر در قزوین|شنبه 22 تیر1387-

به نظر می رسد در قزوین طلسم 6 ساله عاقبت شکسته شده و شاهد برگزاری کنسرت های بزرگ هم هستیم  شب گذشته برنامه مبتذل و معظمی برگزار شد به نام جنگ من تو و ستاره با حضور گلزار کون گلابی که فقط برای حضور در این شوی مسخره بیست میلیون تومن گرفته بود به همراه جمعی از بیخودی ترین ستاره های تلویزیون که از ایفای نقش آب هندوانه در این فضای یبس فرهنگی هم عاجز بودند.هفته بعد هم قرار است شهرام ناظری بیاید و خدا می داند که چه آشفته بازاری در پیش است.مردم قزوین 6 سال است که در حسرت چنین برنامه هایی مانده اند.تا پیش از اردیبهشت 81 چند سالی می شد که پای کنسرت های بزرگ به قزوین باز شده بود .پاپ خوان های جدید که از پس دو دهه سرکوب با تقلید خوانندگان لس آنجلس سر بر آورده بودند کنسرت می گذاشتند و مردم هم که تشنه چنین برنامه هایی بودند.عصار و ممد اصفهانی و تاجیک و عبداللهی و غیره می آمدند و کلی هم از کنسرت های شان استقبال می شد تا اینکه پس از کنسرت گروه آریان در سال 81 ناگهای بسیجی های مخلص(=mokhless) و برادران جان بر کف و اندر کف فریادشان بلند شد که وای چه نشسته اید که که اسلام از دست رفت و چنین شد و چنان. و چون این برادران انصار سنبه شان پر زور بود از آن پس هیچ گونه کنسرت و جنگ بزرگی در قزوین برگزار نشد تا همین دیروز که گویا بالاخره طلسم لعنتی شکسته شده!

مطلبی که در زیر می خوانید را شش سال پیش نوشتم که در هفته نامه محلی ولایت قزوین منتشر شد.خواندن این مطلب نشان می دهد که شش سال پیش چقدر آزادی مطبوعات  بیشتر و فضای فرهنگی کشور بازتر بوده و اینکه آیا کسی را  دیگرجرئت نوشتن چنین مطالبی در مطبوعات رسمی کشور هست؟؟

 

چگونه با فساد جوانان مقابله کنیم؟

 

از آنجا که هر چقدر بر ایمان و خلوص نیت ما اضافه می گردد بر سوسول گری،لاابالی گری و...جوانان افزوده می شود به طوری که شاهد هستیم برخی کنسرت های مشکوک مثل کنسرت گروه مرتد وخیلی بد!! آ..ر..ی..ا..ن در شهرمان برگزار می شود واین مجالس لهو ولعب بر فساد جوانان ما می افزاید با ذکر این نکته که ما خیلی گل هستیم(هر چند جوانان از قیافه ما می ترسند)...چند پیشنهاد فوری و ضروری و ضربتی برای مقابله با گسترش فساد می دهیم:

1_جمع آوری تلفن های عمومی:همان طور که می دانید متاسفانه همواره تعدادی جوان دختر و پسر به طرز مشکوکی در کنار تلفن های عمومی ایستاده اند و به فساد و فحشا(رد و بدل کردن پول خرد برای تلفن)مشغول اند.اگر تلفن ها را جمع آوری کنیم نیمی از مشکلات جامعه حل خواهد شد.

2_تعطیلی کلیه سینما های قزوین:با کمال تاسف می بینیم که در شهری چون قزوین با حدود یک میلیون نفر جمعیت کلی سینماهای جورواجور وجود دارد!که جوانان هنگام تماشای فیلم های آن تخمه خورده و با صدای بلند می خندند! با نابودی سینماهای متعدد و بیشمار قزوین مشکلات فرهنگی متعدد و بیشمار شهرمان نیز حل خواهد شد.

3_ممانعت از ورود جوانان به سایت های مستهجنی چون یاهو و گوگل(البته ما با تکنولوژی مخالف نیستیم چنانکه خودمان کلی بازی کامپیوتری بلدیم و حتی یک دستگاه اینترنت هم در خانه داریم)

4_جلوگیری از ورود جوانان به پارک ها:این کار علاوه بر این که باعث می شود جوانان به ورطه فساد کشیده نشوند سبب تمیزی هوا و محیط زیست نیز می شود.

5_اعدام دسته جمعی کلیه مطربین:به خصوص گروه موسیقی مساله دار (آ)

6_تقسیم شهر به دو بخش(خواهران و برادران : این دو کلمه سانسور شد): ما این پیشنهاد را چند سال پیش مطرح کردیم ولی به علت نفوذ برخی عناصر مساله دار جدول تناوبی!! که ماهیت الکترونگاتیوی آنها بر همه آشکار شده!مورد تصویب قرار نگرفت.

7_جلوگیری از ورود جوانان به کوه:کوهستان را فراموش نکنیم...پاتوق بسیاری از جوانان و محل برگزاری بسیاری از جلسات لهو ولعب همین کوه های امام زاده باراجین می باشد. با نظامی کردن سرتاسر این منطقه مشکلات و فساد و فحشای جوانان حل خواهد شد.

هزار و ششصد و نود و چهار راه دیگر برای مقابله با فساد جوانان وجود دارد ولی ما جون کلی کار داریم و باید به طور ضربتی با فساد مبارزه کنیم آن ها را فعلا نمی نویسیم..یادتان باشد که بیکاری و تعطیلی کارخانه ها. .. ریاکاری،رشوه و دروغ هیچگونه آسیبی به جامعه نمی رساند و فقط فساد جوانان باعث نابودی جامعه،زندگی خانواده و چند چیز خوب دیگر می شود.


همچنین منتظر قسمت های بعدی رمان شهر مسموم باشید!

گزارش تصویر از جنگ من تو ستاره ها

بازیگران ۲۰ میلیونی و اینکه دنیا مثل تو نداره!

 

 

نوشته شده توسط حسام |
رمان شهر مسموم_2|سه شنبه 18 تیر1387-

4_ حامد

از حامد اصرار و از من انکار،همدیگه رو تو خیابون دیدیم بعد از مدت ها، با هم تو یه دبیرستان بودیم و  رفیق شیش هم ولی دانشگاه ما رو از هم جدا کرد حامد رفت شیراز و من موندم قزوین حامد دون ژوان شد و من عینکی شدم و حالا هم که با دوست دخترش بود من هرچی سعی کردم از پشت شیشه عینک تیره حامد دو جفت چشم آشنا ببینم نشد.دوست دخترش یه پنج متری از ما فاصله گرفته بود و داشت با موبایلش ور می رفت و حامد هم تا فهمید که دوهفته خونه ما خالیه شروع کرد.من بهانه می آوردم و اون باز حرفش رو تکرار می کرد.حامد بهترین دوست من در سال های نه چندان دور بود و من عجب جاکشی بودم که حاضر نشدم برای این رفیق قدیمی یک ساعت جاکشی کنم.

-از اول دبیرستان پرسیدن این سوال شروع شد و هرسال چند بار تکرار می شد.اولین بار هم همین حامد بود که از آقای ملاتی پرسید آقا اجازه دوستی دختر وپسر اشکال داره؟ ملاتی هم که مثل همه دبیر دینی ها یک رگه مادر به خطایی داشت گفت نه پسرم چه اشکالی داره همین الان تلفن خواهرت رو بده باهاش دوست بشیم بچه ها همه زدند زیر خنده،حامد خواهر نداشت ولی سرخ شد و نشست؛سال بعد حامد پاشد و این بار سوالش رو از آقای محبی پرسید آقای محبی گفت تو اگه خواهرت رو با یه نفر دیگه ببینی اشکال داره که حامد سریع جواب داد:آقا ما ما خواهر نداریم آقای محبی هم گفت: مادر که داری و باز همه زدند زیر خنده و حامد نشست.سال سوم که رفتیم باز حامد پاشد و این بار سوالش رو ازآقای مقامی پرسید.آقای مقامی گفت اگه یه نفر با خواهر مادر تو دوست بشه از نظر تو اشکالی نداره حامد گفت من خواهر ندارم و مادرم هم خیلی پیره آقای مقامی گفت عمه که داری؟ همه مردیم از خنده ولی حامد سال پیش دانشگاهی زمانی که همه زیر تست و جزوه مدفون شده بودیم هم از جاش بلند شد و این بار سوالش رو از آقای رضایی پرسید،آقای رضایی با بقیه دبیر دینی ها فرق داشت نمی دونم چه طوری بود ولی یه جور دیگه بود یه چند دقیقه مکث کرد و گفت من البته کسی رو نصیحت نمی کنم ولی طوری زندگی کنید که بعد ها افسوس زمان از دست رفته رو نخورین و این بار حامد جواب سوالش رو گرفت.

نوشته شده توسط حسام |
رمان شهر مسموم|یکشنبه 16 تیر1387-

رمان اینترنتی و دنباله دار: شهر مسموم

۱-زنگ ممتد

صدای زنگ ممتد ...صدای زنگ ممتد...یکهو از جا پریدم با شلوارک گلگلی و عرق گیر هزار سوراخ دویدم سمت در،با این حال صدای نکره زنگ باعث نشد که آتیش کردن سیگار یادم بره ولی دسته کلید یادم رفت وسط راپله بودم بی دمپایی و شلوارک بر تن و سیگار به دست که در محکم بسته شد و من بیرون ماندم،کسی پشت در نبود لعنت بر مردم آزار..مردم آزار ها به صورت تصاعد هندسی دارن  زیاد می شن لعنت به همشون،زنگ در زری خانوم رو زدم ؛طبیعی بود که جا خورد  ولی عادی رفتار کرد و پیچ گوشتی اش رو به من داد تا در روباز کن و خیره بشم به ساعت سمج روی دیوار اتاق که ساعت دوازده ظهر رو با دهن کجی به من نشون می داد. آب کتری رو گذاشتم جوش بیاد حوصله نداشتم چای دم کنم  و چای دیشب رو خوردم اون قدر ها هم مزه اش بد نبود خواستم دومین نخ رو روشن کنم که اینبار زنگ تلفن امان نداد.مهدی بودش زنگ زده بود از من ماشین حساب الجبرا می خواست همین یه قلم رو نداشتم.لباسمو پوشیدم و زدم بیرون ؛گرما امان نمی داد.

2_کج و کوله

از روز ازل کج و کوله بود یا بازی روزگاراین طوریش کرده بود اینو نمی دونستم ولی می دونستم که گویا تا ابد هر وقت از در خونه در میام بیرون باید چشمم بیفته به رضای کج و کوله و درب و داغون که گوشه خیابون رو جدول های داغ نشسته و به صورت غلافی داره 57 دود می کنه . احتمال من تنها کسی بودم که تو محله باهاش حرف می زدم البته حرف خاصی هم که نداشتیم بزنیم معمولا بهش آتیش می دادم بی پدر چرا فندک تو جیبش نمی ذاشت؟ اون وقت ها که احمق تر بودم همیشه نصیحتش می کردم که رضا حالا درسته که استخون بندیت غلط از آب در اومده و مثل خرچنگ راه می ری ولی این دلیل نمیشه که تسلیم بشی و واستی گوشه خیابون 57 دود کنی هزار تا کار دیگه میشه کرد بشین درس بخون اصلا بزن تو کار ترجمه،دیگه ترجمه کردن که ربطی به هیکل نداره و خلاصه حسابی مخش رو می خوردم اونم مظلومانه بهم گوش می کرد و آخر سر می گفت: گلیم بخت کسی را چو بافتند سیاه.....

3_موفقیت

دنبال یه جمله قصار و حماسی میگشتم تا گوشه سر رسید بنویسم که مهدی سر رسید. بهش گفتم یه جمله قصار درباره موفقیت بگه چون به نظر آدم موفقی میومد اینو که گفتم مهدی یهو حس سخنرانیش گرفت و یه سری شرو ور گفت که البته من خیلی با حرفاش موافقم(هی وسط حرفاش می گفت می فهمی چی می گم من اونقدر ها هم کودن نبودم و می فهمیدم)  چکیده اش این بود: موفقیت یک اتفاق نیست یک دوره است باید بیفتی توش البته ما همیشه در قسمت منفی نمودار زندگی هستم نمودار سینوسی زندگی ما همیشه طرف منفیه اینو فراموش نکن ولی حالا که افتادی تو دور بد شانسی و ممکنه هیچ وقت هم ازش در نیای به این فکر کن از این نقطه بحرانی خلاص شی سعی کن نمودار زندگیت سینوسی بمونه یه وقت از منحنی خارج نشی...می فهمی چی می گم...می فهمی چی می گم؟؟

_آره بابا اون قدر ها هم که به نظر میاد کودن نیستم

ادامه دارد

 

نوشته شده توسط حسام |