تبليغاتX
منطقه مرده

منطقه مرده

این زندگی ماست که آگاهی مان را تعیین می کند...

تازگي ها من به يك نتيجه اي رسيده ام و اين نتيجه رو هم با برخي دوستان در ميون گذاشتم كه با استقبال شديد اونا مواجه شده و اونم اينه كه:

يك جور "حماقت آگاهانه" در رفتار همه ما وجود داره يك نوع بلاهت ناب در تمام دقايق زندگي....

 

 

در گفتار و كردار و انتخاب و شخصيت ما "حماقت آگاهانه"اي وجود داره  كه اگه كمي با هوش باشيم و از بيرون به خودمون نگاه كنيم متوجه اين وضعيت مسخره ميشيم....

حوصله شعر بافتن و زياده گويي ندارم فقط بگم كه به شدت به اين جمله رئيس جمهور مردمي اعتقاد دارم:

((در ايران هفتاد ميليون احمدي نژاد داريم))

اينم جديد ترين عكسش:

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت   توسط حسام  | 

عجب حكايت حكيمانه اي اين داستان كوتاه "جلوي قانون" كافكا....خوندش براي من و شمايي كه جلوي در قانون به انتظار نشسته ايم واجبه:

 

                                                        جلوي قانون

نوشته فرانتس كافكا

ترجمه صادق هدايت

 

جلو قانون پاسباني دم در قد برافراشته بود.يك مرد دهاتي آمد و خواست وارد قانون بشود.ولي پاسبان گفت كه عجالتن نمي تواند بگذارد كه او داخل شود.آن مرد به فكر فرو رفت و پرسيد آيا ممكن است كه بعد داخل شود؟

پاسبان گفت:)(ممكن است اما نه حالا.))

پاسبان از جلوي در كه هميشه چهار تاق باز بود ردشد، و آن مرد خم شد تا درون آن جا را ببيند.پاسبان ملتفت شد،خنديد و گفت:

((اگر با وجود دفاع من اينجا آن قدر تو را جلب كرده سعي كن كه بگذري.اما به خاطر داشته باش كه من توانا هستم، و من آخرين پاسبان نيستم . جلو هر اتاقي پاسبانان توانا تر از من وجود دارند، حتا من نمي توانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم رابياورم)).

مرد دهاتي انتظار چنين مشكلاتي را نداشت.آيا قانون نبايد براي همه و به طور هميشه در دسترس باشد؟ اما حالا كه نگاه كرد و پاسبان را در لباده پشمي با دماغ نوك تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد ترجيح داد كه انتظار بكشد تا به او اجازه دخول بدهند.پاسبان به او يك صندلي داد و او را كمي دورتر از در نشانيد.

آن مرد روزها و سال ها نشست.اقدامات زيادي براي اين كه او را در داخل بپذيرند نمود وپاسبان را با التماس و درخواست هايش خسته كرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسش هاي مختصري مي نمود. راجع به مرز و بوم او وبسياري از مطالب ديگر از او سوالاتي كرد ولي اين سوالات از روي بي اعتنايي و به طرز پرسش هاي اعيان درجه اول از زيردستانشان خودشان بود و بلاخره تكرار مي كرد كه هنوز نمي تواند بگذارد كه او رد بشود . آن مرد كه به تمام لوازم مسافرت آراسته بود به همه وسايل به هر قيمتي كه بود متشبث شد_براي اين كه پاسبان را از راه در ببرد.درست است كه او هم همه را قبول كرد ولي مي افزود:

((من فقط مي پذيرم براي اينكه مطمئن باشي چيزي را فراموش نكرده اي))

سال هاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه مي كرد.پاسبان هاي ديگر را فراموش كرد.پاسبان اولي به نظر او يگانه مانع مي آمد.سال هاي اول به صداي بلند و بي پروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد.بعد كه پير تر شد

اكتفا مي كرد كه بين دندان هايش غرغر بكند

بلاخره در حالت بچگي افتاد و چون سال ها بود كه پاسبان را مطالعه مي كرد_تا كيك هاي لباس پشمي او را هم مي شناخت از كيك ها تقاضا مي كرد كه كمكش بكنند و كج خلقي پاسبان را تغيير دهند بلاخره چشمش ضعيف شد به طوري كه در حقيقت نمي دانست كه اطراف او تاريك تر شده است يا چشم هايش او را فريب مي دهند.ولي حالا در تاريكي شعله با شكوهي را تشخيص مي داد كه هميشه از در قانون زبانه مي كشيد.

اكنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود.قبل از مرگ تمام آزمايش هاي اين همه سال ها كه در سرش جمع شده بود به يك پرسش منتهي مي شد كه تا كنون از پاسبان نكرده بود.به او اشاره كرد زيرا با تن خشكيده اش ديگر نمي توانست از جا بلند شود.پاسبان در قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد كاملن به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود، و از پاسبان پرسيد:

 ((اگر هر كسي خواهان قانون است،چطور در طي اين همه سال ها كس ديگري به جز من تقاضاي ورود نكرده است؟؟))

پاسبان در كه حس كرد اين مرد در شرف مرگ است براي اين كه پرده صماخ بي حس او را بهتر متاثر كند

در گوش او نعره كشيد:

((از اين جا هيچ كس به جز تو نمي توانست داخل شود،چون اين در ورود را براي تو درست كرده بودند.حالا مي روم و در را مي بندم.))

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت   توسط حسام  | 

توجه توجه

آگهی استخدام:

به تعدادی کارگر ساده جهت انقلاب نیازمندیم

                                                        امضا: چپ امیدوار

پ.ن:

عکسی جالب از سایت امید خاکستری که البته ربطی به برخورد های اخیر با بدحجابی نداره!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت   توسط حسام  | 

احمدي نژاد رئيس جمهورپوپوليست ايران كه بيشتر شبيه يك مجري شوي كمدي رفتار مي كند تا رئيس يك دولت، چند روز پيش در حكمي ناگهاني دستور لغو ممنوعيت حضور زنان در استاديوم(اين قانون نانوشته) را داد به هر حال طنز روزگار است كه رئيس دولتي كه انصار حزب الله حامي اصلي آن است چنين تصميمي مي گيرد...تصميمي كه اصلاح طلبان در دوران زمامداري خود حتا جرئت طرح آن را هم نداشتند!(1)

 

كاري به دلايل اين تصميم ندارم و اين كه آيا اين طرح عملي خواهد شد يا نه را هم زمان مشخص مي كند تنها مي خواهم به بررسي واكنش هايي كه دستور رئيس جمهور ايجاد كرده بپردازم

نخست به سراغ حجره نشينان فرسوده مي رويم:

بسياري از مراجع تقليد و آيات عظام(درست نوشتم؟)  با ابراز ناراحتي از اين اقدام اعلام كردند كه ((ورود زنان به مكان هاي عمومي ورزشي جايز نيست)) آيت الله العظما فاضل لنكراني فرموده اند كه ((از نظر فقهي روشن است كه نظر زن به بدن مرد حتا بدون لذت و ريبه جايز نيست)) آيت الله العظما نوري همداني هم فرموده اند كه ((پيشنهاد مذكور مخالف موازين اسلام است از جهت نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم))

امروزه دانشمندان به اين نتيجه رسيده اند كه ميل جنسي در زنان و مردان به يك ميزان و اندازه است(2)  ولي اين طور كه از ظاهر امر پيدا است روحانيون زنان را بسيار عطشمند به سكس فرض كرده اند!

بار ديگر دقت كنيد:"از جهت نگاه كردن زن به بدن مرد نامحرم" با توجه به اينكه بازيكنان از شورت ورزشي بلند و ساق بند استفاده مي كنند و تنها "زانوي" آنها لخت باقي مي ماند واينكه مشاهده زانوي مثلن علي دايي آن هم از فاصله حداقل پنجاه متري براي بانوان عفيف و مسلمان ايراني شهوت زا و تحريك كننده است واقعن جاي تآمل دارد!!!

نكته ديگر تصور جالبي  است كه آيات عظام از استاديوم ها دارند:

آيت الله عظما مكارم شيرازي:))در همه جاي جهان ورزشگاه هاي فوتبال به عنوان مكان هاي ناامني شناخته مي شوندكه درگيري،زد و خورد و حتا گاه كشته هايي در پي دارد)) آيت الله عظما ميرزا جواد تبريزي(اسمش آدمو ياد مشروطه مي اندازه!)نيز اظهار فضل نموده اند كه)): اجتماع زنان و مردان در اماكن مزبور كه معمولن همراه با امور فساد انگيز و ارتكاب حرام است...))

آيت الله تبريزي با اين حرف نشان داده كه فرق استاديوم و استريب تيز و ديسكو را نمي داند ...و اما خدمت آقاي مكارم عرض شود كه به بقيه دنيا كار نداريم كه استاديوم هاشان مختلط است در همين ايران خودمان اگر دختران در روي صندلي ورزشگاه در كنار هم جنس هاي خود بنشينند احساس امنيت بيشتري مي كنند يا هنگامي كه در خيابان و كوچه و پياده رو در حال گذر اند؟؟!!(البته توضيح مفصل تري هم ميشه داد)

آيت الله عظما نوري همداني هم فرموده اند كه))به اين شكل شركت هزاران زن و مرد در يك مجمع و رفت و آمد آن ها هر چند جاي نشستن آن ها از هم جدا باشد،بلاخره موجب اختلاط و فساد خواهد شد))

بيچاره نوري همداني توي حجرش ميون كتاب هاي فقهي مدفون شده و هيچ خبر از اطرافش نداره..بابا اگه اجتماع هزاران زن و مرد مشكل ساز بود كه بايد مترو رو تعطيل مي كردند و جلوي برگزاري نماشگاه كتاب و مي گرفتند و دانشگاه ها رو با خاك يكسان مي كردند آقاي همداني يك هفته در كلان شهر تهران رفت و آمد كنه حساب كار دستش مي ياد......

از جماعت حجره نشين بيش از اين انتظاري نمي ره ....و اما ديگر مخالفان حضور زنان در استاديوم معتقدند كه  "شرايط فرهنگي مناسب حضور زنان در استاديوم نيست" و از اين جور مزخرفات...در پست بعدي به بررسي ادعاي ديگر مخالفان مي پردازم

                                                   ********************

(1) (يك نمونه طنز ديگر كه البته ربطي به بحث ما ندارد مجوز گرفتن خواننده اي چون " بنيامين"  است در حالي كه گروه راك اوهام كه اشعار حافظ را مي خواندند به علت مجوز نگرفتن در زمان خاتمي مجبور به مهاجرت از ايران شدند)

(2)دانستني هاي جنسي آكسفورد_ويرايش2001

كليه نقل قول ها برگرفته از روزنامه اعتناد ملي به تاريخ85/7/1 مي باشد.

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت   توسط حسام  | 

كنار جاده ايستاده بودم/كارناوال شادي از كنارم رد شد/كولي ها با لباس سبزخال خالي و ارغواني/دختران عشاير با دامن هاي چين دار زرد رنگ/چريك هاي مبارز سرخ و سياه پوش/ديوانگان سفيد پوش سرخوش/دراويش تارك دنيا و سرمست/ مردان ژوليده  گيتار بدست/همه و همه بودند/ دلقكان و عاشقان و دله دزد ها/فيلسوفان و شاعران و ني زن ها/فواحش پير از كار افتاده/ مهاجران غير قانوني ديپورت شده....

من تنها بودم/ موبايلم آنتن نمي داد/سيگارم تموم شده بود/ كتوني آل استارم سوراخ شده بود/

منتظر ديگران بودم/پيرهن ساده خاكستري پوشيده بودم/ يه روز تقلبي ديگه بود

  پيرمرد بي واسطه مي خنديد/دندان هايش زرد و درشت بود/ چپق گنده اي روي لبش بود/ شنل كهنه كهريايي پوشيده بود وكلاه بوقي شكل سرمه اي داشت/به طرف اومد چون بزرگ قافله بود/

 پيرمرد با صداي بلند نعره زد:

هر كجا بخواهيم مي رويم.../هر چه بخواهيم مي پوشيم/ ما سالكان راه عشق و آزادي هستيم/پيامبران صلح و لذت/ مي ماني يا مي آيي

تو چشام عمقي نبود/دلم با كسي نبود/مثل يه آدم معمولي ببو بودم

به پير مرد گفتم:

اين لباس هاي خز و پيل ديگه چيه؟/ نگاه خيره مال چيه/شما ها علاف وخرفت هستيد/از راه راست منحرف هستيد/

يه روزي خيلي پولدار ميشم/بي ام وي مشكي سوار ميشم/به بيشترين حد لذت مي رسم....

پيرمرد خنديد پكي به چپق زد دست تكان داد و دور شد.....

من تنها موندم/ ژتونم رو گم كردم/شادي رو فراموش كردم/فندكم روشن نميشه../جاده تموم نمي شه

 

 

 

روز تقلبي شروع شده بود/ساعت ديواري خوابيده بود/از اتوبوس جا موندم/ استامينوفونو نخوردم/

هيچ بازي اي در كار نبود/هر چي گفتن گوش كردم/آرزوهامو با دقت يادداشت كردم/سيگارمو روشن كردم/

از كارخونه خيابون و دانشگاه گذشتم/مشقامو خوب نوشتم.....

 

امشب دوباره تنها و غمگينم هي پير مرد من از قافله جا موندم.....

 

  

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت   توسط حسام