تبليغاتX
منطقه مرده

منطقه مرده

این زندگی ماست که آگاهی مان را تعیین می کند...

يادداشت زير رو يكي دو سال پيش ترجمه كردم متاسفانه منبع نوشته رو گم كردم و خود ترجمه رو هم از لابلاي خرت و پرت هام  پيدا كردم...نوشته جالبيه.... مشاهدات يك روزنامه نگارامريكايي در سفر به امريكاي لاتين در سال 2004(شايد هم 2005)

در ضمن اين روزها به خاطر امتحانات سرم شلوغه و تا اواسط تير ديگه چيزي نمي نويسم....

 

 

                                            اين سياره گرسنه

 

همچون كساني كه در امريكا و يا در يك كشور مرفه پرورش يافته اند من نيز خوشبختانه هيچگاه مجبور به درك تجربه گرسنگي نبوده ام تا اينكه اخيرن همراه با نيروهاي سازمان ملل تحت برنامه ي تغذيه جهاني به امريكاي مركزي سفر كردم، چيزي كه من مشاهده كردم واقعن تاسف بار بود: كودكان معصومي كه در آستانه مرگ قرار داشتند،صاحبان مزارعي كه قطحي آن ها را فلج كرده بود و تمام مردمي كه به خاطر كمبود مواد اولیه و مغذي درمانده شده بودند...

پس از مشاهده اين تجربيات دست اول كاملن برايم روشن شد كه بي عدالتي وحشتناكي در دنيا وجود دارد كه هر پنج دقيقه يك كودك از گرسنگي و بيماري هاي مربوط به آن مي ميرد همين الان كه اين جملات را مي خوانيد كودك ديگري از شدت گرسنگي در حال مرگ است. مسلم است كه هيچكس نمي تواند دربرابر مشاهده كودكان قحطي زده بي تفاوت بماند در حال حاضر تخمين زده مي شود كه روزانه 2500 نفر بر اثر سوتغذيه و گرسنگي جان خود را از دست مي دهند.

در گوآتمالا اين آمارها براي من رنگ حقيقت يافت وقتي كه با موارد زنده و حقيقي روبرو شدم.

تراژيك ترين مكاني كه ما مشاهده كرديم مركز بهزيستس بود جايي ك ه حدود دو جين كودك كه از سوتغذيه رنج مي بردند تحت درمان قرار گرفته بودند بعضي از آن ها در بهترين زمان عمر خود به بيماري هاي مزمن دچار بودند آن ها هم از لحاظ جسمي و هم از لحاظ رشد ذهني صدمه ديده بودند. خيلي سخت است كه احساس خود را هنگامي كه كودك 9 ساله اي را به قدري نحيف بود كه كمتر از 4 سال به نظر مي رسيد بغل كردم را توصيف كنم.  نگاه سرد و بي روح و هيكل سست و بي حالش به خوبي نمايانگر اين واقعيت بود كه گرسنگي عميقن جان صدها ميليون نفر از ساكنان اين كره خاكي را تهديد مي كند .كودك ديگري با موهاي نارنجي كه ذهن مارا با نگاه گنگ خود متوجه مسئله جدي سو تغذيه مي كرد.....تمام اين چيزها را تنها با دو ساعت پرواز از ايالات متحده ديدم.كودكان گرسنه

در گوآتمالا جايي كه مردم فقير از بحران هاي اقتصادي كه منجر به جنگي بين تمدن ها مي شود شكايت مي كنند مشكلات ناشي از ادامه قحطي و سقوط قيمت قهوه براي قشر آسيب پذير بسيار واقعي تر به نظر مي رسد يعني براي زنان وكودكان.

در واقع تخمين زده مي شود كه بيش از 45 درصد كودكان زير پنج سال از سوتغذيه مزمن رنج مي برند نكته تعجب آور اينكه گوآتمالا هنوز از بيشتر نقاط بحراني دنيا فاصله زيادي دارد اثرات مخرب گرسنگي در اكثر كشورهاي افريقايي افغانستان و كره شمالي تكان دهنده تر است.

در قسمتي از جامع مرتبط جهاني ما اخلاقن وظيفه داريم حركتي عليه گرسنگي انجام دهيم طبق آمار همين حالا حدود 800 ميليون نفر در اطراف كره زمين گرفتار گرسنگي مزمن هستند. اين ها افرادي هستند كه در محيطي آلوده به فقر به دنيا آمده اند.

همه كس از حق زندگي سالم برخوردارند خيلي مهم است كه بتوانيم وجدان خود را همواره بيدار نگه داريم هر چند به طور مشخص تجربه گرسنگي و يا مشاهده آن را نداريم و لي ما به راحتي كمك به همنوعان خود را ناديده گرفته ايم.  

پ.ن:

اين است جهان ما

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت   توسط حسام  | 

داستان  طنز زير نوشته مظفر ايزگو نويسنده اهل كشور تركيه است...حكايت پروپاگانداي حكومت هاي خودكامه و توتاليتر كه از مخالفان سياسي خود تصويري هولناك ارائه مي دهند تا توده هاي ناآگاه جامعه "وضعيت فلاكت بارفعلي" را به هر چيز ديگر ترجيح دهند.....

 

                                                    اگر كمونيسم بياد؟!

 

نوشته مظفر ايزگو

ترجمه ناصر فيض

 

اولي جاهاي پاره شلوارش را با سنجاق قفلي جمع و جور كرده بود و دومي جاهاي پاره پوره كتش را.

اولي وصله هاي سفيد رنگ ريز و درشتي  روي كلاه شاپواش داشت كه كوك هاي بزرگش از دور پيدا بود ودومي پيراهن چروكيده ومندرسي داشت كه چون با بدن كثيف او تقريبن همرنگ شده بود پارگي هايش چندان به چشم نمي آمد و....

هر دو گرسنه بودند اولي داشت زباله داني روبروي ساندويچي را زير و رو مي كرد و هنوز چيز دندان گيري پيدا نكرده بود كه ناگهان دستش به چيز چرب و نرمي خورد،فوري آن را بيرون آورد وش روع كرد به گاز زدن و مكيدن استخوان درشتي كه پيدا كرده بود و يك در ميان با دست ديگرش نصف پيازي را كه قبلن پيدا كرده بود به دهان مي برد و گاز مي زد...

دومي،دوستش،هر روز يك طبق نان حلقه اي كنجدي simit) )  را بر مي داشت و تا ظهر سر چهار راه ها و جاهاي شلوغ ديگر مي فروخت.اغلب در همين ساعت يكديگر را مي ديدند؛دوستش از دور برايش دست تكان مي داد و او با شتاب به طرفش مي دويد و كنجد ها و خرده نان هايي را كه در ته طبق جمع شده بود با دست جارو مي كرد....امروز هم سر وكله دوستش پيدا شد و برايش دست تكان داد دويد و آن چه را كه ته طبق مانده بود با دو مشت پر برداشت و در دهانش ريخت.بعد با هم رفتند و از شير آب شهرداري،يك شكم سير آب نوش جان كردند از جهات بسياري به هم شبيه بودند: هر دو با اميد اينكه در شهر كاري پيدا كنند از روستا به شهر آمده بودند وهر دو كاري پيدا نكرده بودند نه جايي را داشتند كه خودشان را گرم كنند و نه جايي كه لااقل گاهي حمامي بروند .باور كنيد اگر مي پرسيدند كه آخرين بار چه وقت و كجا خودشان را شسته اند هيچ كدام به ياد نمي آوردند.آخرين غذاي گرم را اولي پانزده روز پيش و دومي بيست روز پيش خورده بود حتمن مي پرسيد كجا و كي؟!

اولي وقتي با يك اتومبيل سواري تصادف كرده بود راننده سواري دست در جيبش كرده و يك پنجاه ليره اي كف دستش گذاشته بود تا صدايش را خفه كند و دومي......چند بار مي خواستند كه به نوبت خودشان را زير ماشين بيندازند اما از آنجا كه جان شيرين است،ترسيده بودند .در حال حاضر توي جيب هيچ كدامشان حتا يك ليره هم نبود .

اولي از خواندن و نوشتن چيزهايي مي دانست اما دومي سواد نداشت و هر چه در دوره سربازي تلاش كرده بود نتوانسته بود چيزي از خواندن ونوشتن ياد بگيرد.

هر دو كنار هم روي يك نيمكت نشسته اند اولي كبريتي از جيبش در آورد و دو تا ته سيگار مارك باربونيا از زمين برداشت و روشن كرد و يكي را به دوستش داد و در حالي كه دود غليظي از دهانش بيرون مي داد گفت((:سيگار درسته يه مزه ديگه اي داره)) دومي گفت)) مخصوصن اگه مالبرو باشه!))

هوا سرد بود يادش آمد كه يك بار وقتي توي گودي كنار يكي از پياده رو ها خوابيده بودند دوستش پالتوي سياهش را روي شان كشيده بود و او كه كمي گرمش شده بود گفته بود :((پسر اگه يه جوراب پشمي هم داشتيم چي ميشد!تازه اگه كفش داشتيم ،از اين كفش هاي چرم و ته كلفت كه شبيه پوتين سربازيه،حرف نداشت))

و باز يكي شان گفته بود :((نه اين چارق هايي كه ما داريم و تا صبح بايد پاهامون از سرما توش زق زق كنه...))

كنار پياده رو،پاهايشان را نزديك به هم گذاشته و دراز كشيده بودند تا شايد يك جوري خودشان را گرم كنند بعد هم پاهايشان را مثل قورباغه به طرف شكمشان جمع و سعي كرده بودند بخوابند اما تا صبح خوابشان نبرده بود

آن ها شب هاي زيادي را با هم صبح كرده بودند گاهي توي پياده روي كنار شهرداري و گاهي هم كنار قهوه خانه اي ،چيزي.بعضي وقت ها هم كنار دادگستري كه يكي از آن ها به تازگي كشف كرده بود.

((آخه اينم شد وضع؟!نه كسي سراغي از ما مي گيره،نه يه نفر به ديدنمون مي ياد.بازم اينجا!كنار دادگستري...عدالت...گرما...هي ...عدالت...هي آخدا!پس ما كي صاحب خونه و زندگي مي شيم؟))

اولي نگاهي به دور وبرش انداخت و چشمش به روزنامه اي افتاد كه كمي آن طرف تر روي نيمكت افتاده بود و گفت)) بيا اين روزنامه رو بخونيم بعد هم اونو تا مي كنيم و مي اندازيم زيرمون.بلند شدروزنامه را برداشت و آمد.همين طور ورق مي زد و گاهي زير لب چيزي زمزمه مي كرد ....دومي گفت:((بخون ببينم چي داره چي نداره.))

_مي خواي چي داشته باشه!كمونيست ها ...همه اش حرف اينهاست...

_مگه كاري كردند؟

_چه كار كردن نه!بگو چه كار مي خوان بكنن!مي خواي بخونمش؟

_پس چي ؟بخون ببينم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت   توسط حسام  |