تبليغاتX
منطقه مرده

منطقه مرده

این زندگی ماست که آگاهی مان را تعیین می کند...

 امروز یادم آمد که چند مدت پیش که خب لابد بیکار تر بودم با آی دی دختر در سایت کلوب ثبت نامی کرده بودم کنجکاو شدم که سری بزنم و خبری بگیرم ...آقا چشمتان روز بد نبیند در حدود شونصد پیغام و پسغام آمده بود همه عاشقانه و پر از شماره تلفن..یکی از این پیغام های جالب را با هم بخوانیم:

((اميدوارم خوب باشيد.

من به دنبال يه خانوم خوب براي داشتن يه رابطه عاطفي ميگردم . که بتونيم با هم ازدواج موقت کنيم .  

 اگه ميتونيم راجبش حرف بزنيم لطفا بهم بگيد ممنون مي شم

اي دي من :

shahriarkhodam@yahoo.com

و تلفنم : 09123257547

منتظرتون هستم))

"ازدواج موقت"...؟!! چه واژه جالب و جذابی...  تصمیم گرفتم علی الحساب خاطره طنزی از ازدواج موقت که نقل حکایاتش مد روز است بنویسم تا بعد که حسابی به خدمت این "ازدواج موقت" برسیم:...  

 

                           با درود بر پیامبر اعظم و اکرم و به امید ظهور بقیه الله و بقیه دوستان

سلام جوانی هستم عزب و خیلی معذب که به مدت چندین سال متوالی به عادت شنییع استمنا مبتلا بودم تا اینکه عاقبت شفاعت اهل بیت شامل حال ما شد و با طلبه جوانی که به شغل شریف دلالی محبت و جفت و جور کردن ازدواج موقت مومنان مشغول بود آشنا شدم آن طلبه با تقوا با گرفتن اندک مبلغی به عنوان حق مهریه مرا با دختر عفیف و نحیفی از خواهران حوزه که به ثواب ازدواج موقت خیلی اهمیت می داد آشنا کرد من که تا دیروز به عمل زشت خود ارضایی مشغول بودم و حتا به جاروبرقی هم متوسل شده بودم با دیدن چهره ی آن خواهر معصوم اهل ثواب بسیار احساساتی گشتم و آب از دیدگان و دیگر جاهایم سرازیر شد و با توافق هم 5 هزار تومان به همراه یک جعبه خرما به عنوان مهریه در نظر گرفتیم که خیلی تعاونی و زیر قیمت بازار آزاد بود آن خواهر به من لبخندی زد و گفت که آیا حاضری با هم ثواب کنیم؟! در حالی که شهوتی پاک و مقدس تمام اندامم را به لرزه در آورده بود پاسخ دادم پایه هستم اساسی..قبلت...قبلت

به قول آن شاعر معلوم الحال:     گشادم دست بر آن یار زیبا      چو ملا بر پلو مومن به حلوا

در ابتدا با لحن مغرضانه ای به  آن خواهر گفتم که اورال صکص در اسلام خیلی سفارش شده ولی او گفت که چنین چیزی را در احکام مشاهده نکرده است ولی در صورت افزایش قیمت مهریه شاید چیزهایی یادش بیاید...

خلاصه آنکه آن روز ثوابی کردیم کردنی! و پیام من به جوانان این است که خداوند که همه چیز را حلال کرده بیایید و از این سفره نعمتی بردارید که هر که از حلال شرم کند مجبور است با قیمت بالا سر کند و تازه گناه هم کرده....

در رابطه با این مطلب بخوانید:

خاطرات شما از ازدواج موقت

سپیده: تا به حال ۲۳ بار ازدواج موقت کردم

فواید خود ارضایی ۱

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت   توسط حسام  | 

خب امروز تولد منه و بیست سال از این عمر بی حاصل گذشت به مناسبت این اتفاق میمون به سراغ مصاحبه ی "اسوالدو دریورو" نویسنده کتاب "اسطوره توسعه" رفتم ؛آقای دریورو در کتابش هشدار می دهد که بسیاری از اقتصاد های ملی در قرن بیست و یکم کارایی خود را از دست خواهند داد و به افشای اسطوره توسعه می پردازد....پیام این نویسنده پرویی به جوانان بیست ساله ی جهان خواندنی است:

برای جوانان بیست ساله ای که در یک کشور در حال توسعه زندگی می کنند چه پیامی دارید؟

بستگی دارد که عضو چه طبقه ای باشند اگر ثروتمند باشند مشکلی ندارند جز اینکه احتمال دارد دزدیده شوند اگر از طبقه متوسط هستند باید واقع گرا باشند و این خواب و خیال را فراموش کنند که وقتی از دانشگاه فارغ اتخصیل شدند کاری خواهند کرد خانواده ای به راه خواهند انداخت و خوش و خرم زندگی خواهند کرد...جرئت ندارم به فقرا توصیه ای بکنم چون در کشورهای توسعه نیافته فقرا در جهنم طبقه متوسط در برزخ و و کسانی که بی محافظ به جایی نمی روند در بهشت مصرف جهانی زندگی می کنند یا گامی به پیش برمی دارند.اما به چه قیمت و دلهره ای؟ دیر یا زود جوان بیست ساله امروز باید دست به کار شود و نظام موجود توسعه را تغییر دهد چون این نظام بر ضد او کار می کند.

پیام شما به جوان بیست ساله ای که در یک کشور پیشرفته صنعتی زندگی می کند چیست؟

جامعه ی مصرفی مردم را در برابر دلسوزی و مهربانی واکسینه می کند. توصیه ی من به آن ها این است که این واکسن را بی اثر و خنثا کنند. چون این طور که جهان پیش می رود زندگی فرزندان و نوه های آن ها با درد و رنج توام خواهد بود.رفتار تجاوز گرایانه و غارتگرایانه در ما ترغیب شده است: این که قوی ترین پیروز می شود,مصرف می کند و بعد از یاد می برد.به نظر من خیلی ها از این مشکل آگاهی دارند اما اغلب آن ها در یک حالت رضایت آنی و خلاء اخلاقی زندگی می کنند و رابطه ای بین رفاه خودشان و مردمی که در افریقا در حال جان دادن هستند نمی بینند.

پ.ن.1:تولد عید خودم مبارک...!

پ.ن.۲:مقاله من در سایت  ابوذران

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت   توسط حسام  | 

این مقاله رو از اینجا ترجمه کردم....

viva peace

سمیر الیوسف نویسنده و روزنامه نگاری فلسطینی است که در اردوگاه پناهندگان لبنان به دنیا آمده او در حال حاضر در لندن زندگی می کند و در سال 2005 برنده جایزه سوئدی قلم توچلسکی (1) شده است, دوست او ادگار کرت(2) نویسنده نمایش نامه نویس و کارگردان اسرائیلی است که تا به حال برنده چندین جایزه معتبر شده است این دو نویسنده در حدود شش سال قبل در یک کنفرانس ادبی که در اروپا برگزار شد با یکدیگر آشنا شدند و از آن تاریخ تا به حال به طور مستمر با هم در ارتباط بوده اند درگیری های اخیر حزب الله و اسرائیل بهانه ای شد که آن دو به هم نامه ای سر گشاده بنویسند؛ نامه هایی برای صلح...

نامه ادگار کرت به سمیر الیوسف:

سمیر عزیز

شندین صدایت همواره موجب خشنودی من است اگر چه وقایع روزهای اخیر چندان دلپذیر نیست؛ آخرین باری که با هم تلفنی حرف زدیم من ازدواجت را تبریک گفتم و تو هم تولد نخستین پسرم را تبریک گفتی. لو(3)کوچولو هنوز نمی تواند حرف بزند اما قبل از آنکه حرف زدن و یا هر کار دیگری را یادبگیرد معتاد اخبار پراکنده تلویزیون شده است هر دفعه که آنها بمباران را روی صفحه تلویزیون نشان می دهند لو دست می زند و با شادمانی فریاد می کشد برای او فرق چندانی نمی کند که موشک ها در حنیفا فرود می آیند و یا اینکه بمب ها در حومه بیروت منفجر می شوند البته او اصلآ دوست ندارد که تصاویر مجروحان و کشته شدگان را ببیند, هیچ کس دوست ندارد این روزها رسانه ها سعی می کنند تا آن جا که ممکن است کمتر از این تصاویر نشان دهند در عوض فقط تصاویر استریل بمباران نشان داده می شود...آتش بازی بر روی آسمان شهر نشینان به همراه شغل منحصر به فرد سرگرم کردن کودکان!

دیروز راننده تاکسی جوانی مرا به خانه ی والدینم رساند...در ابتدا سعی کرد که مرا متقاعد سازد که بچه ی کوچکم را در صندلی بنشانم و کمر بند ایمنی را برایش ببندم می گفت که این کار مطمئن ترین کار است در جوابش گفتم که مطمئن ترین کار نقل مکان کردن به سوئیس است راننده خندید و به من اجازه داد که لو کوچولو را در بغلم نگه دارم. راننده نمی توانست چشم از بچه من بردارم همان طور که نمی توانست به گزارش زنده رادیویی که تا آخرآن را زیاد کرده بود گوش ندهد گزارش ها درباره ی سربازان ربوده شده ,تهدیدات نصر الله و راکت های کاتیوشایی بود که در همه جای اسرائیل می افتادند .. راننده لبخندی زد و گفت وقتی که ما بچه بودیم آنها همیشه به ما می گفتند که به احتمال زیاد هرگز سرباز نخواهیم شد و در حال حاضر هم آن قدر از سنمان گذشته که دیگر به هیچ جنگی اعزام نشویم. ولی حالا با این حزب الله و حماس و همه ی این لعنتی ها تو دیگر نمی توانی چنین چیزی را به پسرت بگویی به اعتراض گفتم چرا نمی توانم راننده پاسخ داد:تو نمی توانی همیشه به او او بله بگویی دروغ گفتن به بچه ها کار خوبی نیست من گفتم : ولی آن ها به ما دروغ گفتند...در همین موقع گزارشی از رادیو درباره ی پرتاب راکت های کاتیوشا به تیابرس(4) پخش شد گزارشگر با لحن تقریبآ هیجان زده ای گفت که ارتباطشان به طور موقت با مراکز پخش برنامه در شهر قطع شده است بنابراین فعلآ نمی توانند اطلاعات بیشتری از مناطق بمباران شده و آمار مجروحین بدهند...."به پسرت بگو که که احتمالآ سرباز نخواهد شد" راننده تاکسی در حالی که از آینه عقب به من لبخند تلخی می زد ادامه داد:" چون که دیگر کشوری نمانده که او به خدمت اعزام شود..."

در نامه ات نوشته بودی که امیدواری مرا به هیچ وجه غمگین نبینی ولی در واقع عکس این مطلب صحیح است زندگی روزمره در این جا با این همه نفرت و بدگمانی بی پایان مرا مآیوس ساخته...نامه ات به من کمی دلداری داد اگر چه به موضوعات ناراحت کننده ای پرداخته بودی تو هرگز دست از امیدواری بر نمی داری حتا در این روزهای سخت! شخصی که می تواند بدون ترس و نفرت به وضعیت کنونی نگاه کند و مطالعه مشخصی از طبیعت بشر داشته باشد با تمام عیوب و نقاط ضعفشان.

اگر امکان داشت که به جای بمب ها و کاتیوشا ها از بینش عمیقی برخوردار بودیم...اگر درگیری های بی پایان تمام این سال ها و این همه بمباران باعث افزایش آگاهی همه ی ما می شد خیلی سال ها قبل یک "خاورمیانه جدید" داشتیم...

قربانت ادگار

**************

(1)Tocholsky

(2)Etgar keret

(3) Lev در زبان عبری به معنی قلب

(4) Tibrias

منبع:

http://ontheface.blogware.com/blog

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت   توسط حسام  | 

اين روزها لاي هر روزنامه و مجله اي را باز مي كني خبر تجاوز و تعرض به اين و آن را مي بيني از خبر تجاوز دست جمعي چند جوان غيور به دختري بخت برگشته گرفته تا متلاشي شدن باند اغفال دختران فراري و كشف شدن خانه فساد خاله ناهيد... از خبر بازداشت كركس و خفاش و گودزيلاي شب گرفته تا خبر هتك حرمت مربي فوتبال به نوجوانان زير دست خود....به هر حال اين طور كه از ظواهر امر پيداست تجاوز به صورت يك اپيدمي در آمده و مد روز بازار است و گرغير از اين بود كه روزنامه هاي وزيني چون شرق و اعتماد ملي وهمشهري وغيره و غيره هر روز خدا با تيترهاي ريز و درشت به شرح جزئيات نمي پرداختند و مردم هميشه در صحنه نيز با ولع و شور وشوقي البته انقلابي به خواندن اين مطالب سراسر جذاب و پند آموز وقت نمي گذراندند....

حالا كه اخباري اين چنيني خوراك فكري و فرهنگي ملت شده من حقير چرا خواننده احتمالن دل مرده منطقه مرده را ازوصف چنين حكايات پر حلاوت و پر حرارتي  بي بهره سازم....؟!البته اين عكس سفير انگليس نيست...!!

بنابراين تصميم گرفتم با ذكر داستاني از رستم التواريخ كه به ماجراي تجاوز جنسي به سفير انگليس(باليوز انگليز) در زمان زنديه مي پردازد به تو خواننده غرب زده احتمالن بي غيرت درس مبارزه با استعمار انگليس و آزادگي و مردانگي بدهم...حكايت را بخوانيد:

 

((...در آن وقت آن خانه ي ميرزا مصطفاي مذكور نشيمن باليوز انگليز بود و لرهاي بسيار در آن جاهجوم نموده بودند اموال آنجا را به غارت بردند. باليوز از راه خوف از درخت بالا رفت او را به ضربت سنگ از درخت به زير آوردند و چون باليوز جواني بود خوش شكل و شمايل و معشوقيت تمام داشت آن لران بي مروت به زور وضرب آن قدر با آن دلارام پري سيما وطي نمودند كه از ضرب عمودهاي لحمي آن بي تميزان سپر شحمي آن محبوب با نزاكت چاك چاك گرديد و در ميان خون غوطه ور گرديد و نزديك به هلاكت رسيد. در آن حالت آشنايي در رسيد و او را از دست لران رهايي بخشيد و تا يك سال تمام جراحان با مهارت به معالجه او پرداختند تا آن نازنين را صحيح و سالم ساختد))

 

ديدید كه لران غيور با آن استعمار گر جوان چه كردند خوشتان آمد كه ما ايرانيان در تمام زمينه ها سرآمد هستيم در آخر به شما پيشنهاد مي كنم كه سري به گوگل ترند بزنيد و ببينيد  آنجا كه صكص(گویا اینگونه نوشتن این کلمه اشکال شرعی نداشته و از فیلتر شدن و باگ جلوگیری می کند)درميان است نام ميهن عزيز اسلامي در صدر ليست مي درخشد....  

پ.ن: حکایت را در کتاب شاهد بازی در ادبیات دکتر شمسا یافتم    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت   توسط حسام  |