تبليغاتX
منطقه مرده

منطقه مرده

این زندگی ماست که آگاهی مان را تعیین می کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت   توسط حسام 

عروج چپ در امریکای لاتین سبب شده است بسیاری از صاحب نظران وطنی و جهانی اظهارات گوناگونی در رابطه با ماهیت این دولت های نوظهور نمایند.بحث گسترده و جنجال بر انگیزی است که آیا این دولت ها را می توان در حوزه چپ مارکسیستی قرار داد و یا اینکه صرفآ جریاناتی  پوپولیست  هستند به طور مثال طارق علی از روشنفکران برجسته ی چپ گرا در آخرین کتاب خود ((دزدان دریایی کارائیب_محور امید)) به بررسی سه دولت چاوز مورالس و کاسترو  می پردازد از محتوای کتاب بی اطلاع ام ولی از عنوان آن می توان حدس زد که طارق علی نگاه مثبتی به این نظام های چپ گرا دارد ...با این حال یکی از بهترین مقالاتی که در این حوزه خواندم و با آن یه شدت موافقم مقاله ای است از لوموند که در نشریه دانشجویی پویان هم باز منتشر شده است "خواکیم ویلالوبو" نوسنده این مقاله ماهیت چپ آیینی و محافظه کار را به خوبی افشا می کند برای خواندن این مقاله جالب توجه و خواندنی بر روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

2) وقیحانه ترین جملاتی که در سال جدید شنیدم ( و یا بهتر بگویم، خواندم) مربوط است به طناز بزرگ ابراهیم نبوی:

...این موج توسط چپ اپوزیسیون خارج از کشور تقویت شد و حتی با حمایت های پنهان و پیدای دولت باعث شد تا انجمن دانشجویان رسما سوسیالیست و کمونیست در ایران بدون هیچ دلیل تاریخی شکل بگیرد.واقعآ شرم آور است...!

 

3) رضا قاسمی را از دوات اش می شناختم نویسنده ,نوازنده و کارگردان تئاتری است  میانسال ودور از وطن .

قاسمی تازه ترین رمانش را بر روی نت قرار داده، فقط بگویم که خواندم وبسیار لذت بردم شما هم "وردی که بره ها می خوانند" را از دست ندهید.

4) بخش فیلتر شکن وبلاگ راه اندازی شد... در اعتراض به فیلتر شدن ابلهانه این وبلاگ توسط برخی از آی اس پی ها...!! اگر پشت خط فیلتر گیر کردید از آن استفاده نمایید ولی اسراف نکنید :دی!

 

5) کانون امروز-دفتر قزوین می خواهد در جمعه ی آتی همایش بزرگی با شعار((با اتحاد، محله ای بدون اعتیاد)) برگزار کند در صورت قطعی شدن این مراسم جزئیات اش را می نویسم...

چپِ "آييني"، طاعونِ جنبش چپ

خواکيم ويلالوبو *

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت   توسط حسام  | 

ما را هل دادند داخل صف.از راهروی باریک و تو در تویی گذشتیم و وارد یک تالار نه چندان بزرگ شدیم نخستین بار بود به این قسمت می آمدم پر بود از ماموران درشت هیکل سرمه ای پوش ودوربین های مدار بسته،

تنها یک کارمند پشت پیشخوان حضور داشت تا به کار ما رسیدگی کند به علاوه ی یک زن چاق ومسن که در گوشه ای از اتاق پرونده ها و پوشه ها را مرتب می کرد و سرش در کار خودش بود. حدود بیست نفر جلوی ما ایستاده بودند و پانزده نفر هم پشت سر ما منتظر بودند کارمند اداره را می شناختم از مشتریانم بود مثل همیشه کت خاکستری رنگی پوشیده بود و با طمآنینه و کمی اوقات تلخی به کار مراجعان رسیدگی می کرد.

هم اتاقی ام به زن چاق و مسن اشاره کرد و آهسته گفت اولین زنی است که در این اداره می بینیم با سر حرفش را تایید کردم و آن گاه در چهره ی هم اتاقی ام دقیق شدم به وضوح می شد  آثار هیجان ونگرانی را در صورتش مشاهده کرد. هم اتاقی ام با آن عینک ته استکانی و سری کچل و دهانی آوبزان و پرونده ای قطور در دست ونگاه گیج وگولش  در کل هیبت مضحکی داشت، برای گذشتن وقت پرونده اش را گرفتم و بار دیگر به آن نگاهی انداختم, آزمایش های خون واعتیاد و ادرار ومدرک تحصیلی و گزارش حسن سابقه اش همه و همه مرتب وکامل بودند...هم اتاقی ام پرونده را از دستم گرفت و با لحن سرزنش آمیزی گفت: همه اش تقصیر آن رفیق به اصطلاح انقلابی توست لبخندی زدم و گفتم باز که جای علت و معلول را عوضی گرفتی ولی نگران نباش تو بلاخره وارد سیستم می شوی برای آدم هایی مثل تو همیشه یک جای خالی هست...برای چند دقیقه سکوت کردیم و هر دو با کلافگی منتظر اتمام کار بودیم ولی خب صف جلو نمی رفت،...نگاهی به ماموران حراست و دوریبن های مدار بسته و دیوار کثیف و مات اداره و همچنین قیافه مراجعان انداختم...همگی لباس هایی تیره ، شانه هایی افتاده و صورت هایی لهیده داشتند...یاد رفیق انقلابی ام افتادم که مدتی مهمان من وهم اتاقی ام بود جوانک شریف و خوش خیالی بود یک بار بین  او وهم اتاقی ام بحثی در گرفت یادم می آید با تحکم می گفت در شرایط سرکوب و ستم ما حاشیه نشینان فقط وفقط یک هویت داریم و آن هویت یک انسان مبارز است، هم اتاقی ام خندید و گفت ستم وسرکوب؟! این خبر ها هم نیست مطمئنآ اگر هر کس سرش در کار خودش باشد با سعی و پشتکار می تواند برای خود یک موقعیت خوب اجتماعی دست و پا کند وانگهی من قصد تشکیل خانواده دارم و هویت من یک مرد وظیفه شناس و خانواده دوست است..من اما نظر دیگری داشتم به آن دو گفتم که شرایط سرکوب را قبول دارم ولی هویت انسان مبارز دیگر خیلی تخیلی است و رو به هم اتاقی ام کردم وگفتم تو وارد سیستم می شوی تحصیل می کنی به ارتش می روی تشکیل خانواده می دهی و تحت پوشش بیمه قرار می گیری ولی این توهم را که موقعیت اجتماعی یهتری کسب می کنی فراموش کن...

من در کنار ساختمان سیمانی هفده طبقه اداره برای  خودم آلونکی دارم مراجعانی که کارشان در اداره گره می خورد نزد من می آیند و پرونده هایشان را به من می سپارند عصرها کارمندان اداره خسته و کوفته با چشمانی پف کرده و نگاه هایی غم زده به آلونک  می آیند و پرونده ها را برای تایید با خود می برند و من به عنوان رشوه به آن ها آبجو و حشیش و سی دی های پورنو و این جور خرت وپرت ها می دهم.شغل پر خطری است ولی خب من راه و چاه را آموخته ام یک بار هم اتاقی ام گفت این شغل مضحک تو باعث می شود کارمندان دیگر کار کسی را راه نیندازند خندیدم و گفتم باز هم جای علت و معلول را عوضی گرفتی...!

مدت هاست از رفیق انقلابی ام خبر ندارم بعضی ها می گویند کشته شده و برخی دیگر عقیده دارند از کشور خارج شده است به هر حال آشنایی ما با او برای هم اتاقی ام دردسر کوچکی درست کرده امروز شخصآ به اداره آمدم تا کارش را زود راه بیندازم تا هر چه زودتر وارد سیستم شود....

بعد از چند ساعت در صف ایستادن توانستم مهر تایید را از کارمندان اداره بگیرم هم اتاقی ام از خوشحالی صدای مرغ در می آورد و به اصرارش برای شام به مرکز شهر می رویم حوصله ازدحام و شلوغی را ندارم برای گرفتن غذا از فست فود در صف ایستاده ایم، جوانان پایین شهر مدام خیابان را بالا و پایین می کنند و زنان چاق که با حسرت به ویترین بوتیک ها چشم دوخته اند... پس چرا این صف جلو نمی رود؟!چقدر از صف متنفرم....

پایان-فروردین ۸۶

 

پ.ن:

    از  قرار معلوم این وبلاگ توسط برخی از آی اس پی ها فیلتر شده است و شاید مجبور به نقل مکان شوم

فعلآ این داستان کوتاه را داشته باشید تا ببینیم در آینده چه می شود :دی!

   

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت   توسط حسام  | 

از کافی نت می لاگم....

گویا فیلتر شده ام....!!!

نمونه کامل یکی دیگر از اقدامات مذبوحانه تمامیت خواهانی که یک وبلاگ در پیت را هم بر نمی تابند....

به زودی به این مکان مهاجرت می کنم:

 

http://hesam119.blogfa.com

بعد از تحریر:
از خونه می لاگم...خوشبختانه از اینجا فیلتر نیست...ان شا الله که گربه بوده...!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت   توسط حسام  | 

 وبلاگ و تاکسی شباهت جالبی با هم دارند، هر دو عرصه مناسبی هستند برای غرغر کردن و چسناله و تفت دادن خزعبلات...!

معمولآ هر وقت سوار تاکسی می شوم راننده نگاه کوتاهی به من می اندازد و خوشحال از پیدا کردن یک جفت گوش ملی، سفره دلش را باز می کند و از گرانی و تورم و وضع بد آسفالت و دزدی آخوندها و غیره و غیره برایم کرسی شعر می بافد و من از ترس اینکه کرایه را زیاد حساب نکند و یا اینکه پول پاره و پوره به من قالب نکند عین بز اخفش سر تکان می دهم و حرف هایش را تایید می کنم....وبلاگ هم مثل تاکسی مکان البته مجازی مناسبی است برای مهمل بافتن و حرف های الکی زدن، با این تفاوت که شما مجبور به شنیدن آن نیستید و یک ضربدر خوشگل در بالا سمت راست به شما لبخند می زند.....

خب عید است دیگر خوشحال باشیم و به یکدیگر تبریک بگوییم و اگر وبلاگی چیزی داریم عکسی زیبا و دیدنی(واز نظر من کج اندیش مبتذل و وقیحانه) از گل وبلبل و دار ودرخت بچپانیم گوشه وبلاگ شاید ویزیتور های گرامی محظوظ گردند ...البته شخصآ امیدوارم افراطیون مذهبی که خواستار تقلیل تعطیلات نوروز هستند هر چه زودتر حرف خود را به کرسی بنشانند که من یکی حوصله ی عرعر بلبل و دید و بازدید های نوروزی وماچ و بوسه و این جور قرتی بازی ها را ندارم...تازه دو هفته بود عین آدم به مکتب خانه می رفتیم که یکهو این تعطیلات بی معنی از راه رسید و مجبوریم برویم کلوب یاسر و فیلم های تین ایجری(به قول یاسر دانشجویی!!) مثل امریکن پای و دختر پایین شهر بگیریم و با دوستان تماشا کنیم وهر هر بخندیم که مثلآ این است تفریح سالم ما!

حالا جدیدآ هم مد شده است دوستان اس ام اس می زنند که وای فرزندان کوروش چه نشسته اید که هویت ایرانی بر باد رفت و عظمتش خدشه دار شد و روح آریایی بگا رفت و از جور صحبت ها! تا خرخره در لجن فرو رفته ایم وکسی ککش نمی گزد حالا چه شده که برای یک کارتون امریکایی  ملت این قدر ماتحت خود را جر می دهند؟!

راه به راه هم از خودشان پیشنهاد در می کنند که امسال سال کوروش کبیر است ...مگر بیانات مقام معظم رهبری را استماع نکردید ای دوستان! امسال سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی است ولاغیر پس کمربند هایتان را محکم کنید که اهل خرد سال سختی را پیش بینی کرده اند هر چند اگر نام گذاری سال ها دست من بود امسال را " بلاهت ملی و وقاحت اسلامی" نام گذاری میکردم که ....بگذریم!

بعد از تحریر:

چقدر این مقاله مهرگان مناسبت دارد:

 

روز بر مى آيد، اما چهره جهان تغيير نمى كند. فاتحان پيوسته نيازمند ايدئولوژى «نو بودن و نو شدن» اند. تمام تصاوير سرمايه دارى حاوى اين وعده اند كه اين يكى اين كالاى جديد، بى شك تحقق ميل را نزديكتر مى سازد. نوشدن و نوكردن، حال هرقدر هم كه به مدد سويه هاى آيينى نظير اعياد تقويت شود، اينك سراسر از معناى اسطوره اى اش تهى شده و صرفاً در هيئت «مد» و ايدئولوژى تداوم مى يابد...ادامه

         

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت   توسط حسام  |