|
((پینوشه برای همیشه در ذهن من باقی خواهد ماند. من وی را به اندازه فرزندانم دوست دارم او ما را از شر کمونیست ها نجات داد امروز روز بسیار تلخی برای ما بود)) این جملات را یکی از طرفدان دو آتشه پینوشه بر زبان آورده؛ پینوشه همین چند ماه پیش مرد و خیابان های شیلی برای چند ساعت صحنه درگیری چپ ها و طرفداران دیکتاتور بود ولی دیگر چه کسی اهمیت می دهد؟ شب روی شیلی پینوشه 17 سال حکومت کرد. کميسيون حقيقت ياب در شيلی رقم کسانی را که توسط حکومت پينوشه به قتل رسيدند 3197 و تعداد زندانيان و شکنجه شدگان را 250000 نفر اعلام کرد. اين ارقام برای يک کشور کوچک 11 ميليونی آن هم با شرايط شيلی واقعا خيلی زياد است البته پینوشه یک کاتولیک مومن بود و همیشه کشتار گسترده خود را با نام "دفاع از میهن مقدس" توجیه می کرد... امروز سالگرد کودتا است هر چند که دیگر جهانیان 11 سپتامبر را تنها با بن لادن و برج های دو قلو می شناسند جهان شیشه ای رسانه ها ربطی به واقعیت ما حاشیه نشین های تاریخ ندارد...به 11 سپتامبر 1973 می اندیشم به دولت آلنده به ویکتور خارا و به تمام آزادی خواهان جهان ...به خیابان های سانتیاگو،تهران،بوینس آیرس،پاریس بمبئی و... ((چقدر سخت است آواز خواندن وقتي بايد از وحشت بخواني وحشتي كه در آن زندگي مي كنم وحشتي كه در آن مي ميرم تا خود را در ميان لحظات بي پايان بنگرم كه در آن سكوت و فرياد پايان ترانه من است...)) قسمت هایی از ترانه "استادیوم شیلی" آخرین سروده ی ویکتور خارا. |
((...به تدریج نمایش دادن تنبیه متوقف شد.از آن پس هر آن چه از جلوه های نمایشی تنبیه باقی مانده بود دارای نشانی منفی شد؛گویی کارکرد های مراسم کیفری به تدریج دیگر درک نمی شد و این ظن وجود داشت که این آیین کیفری که به جرم "پایان می بخشید" خود خویشاوندهای مشکوکی با جرم داشته باشد،به عبارتی اگر نگوییم این آیین در وحشی گری از خود جرم پیشی می گرفت دست کم با آن برابری می کرد و تماشاگران را به درنده خویی و وحشی گریی ای که می خواست از آن باز دارد عادت می داد،فراوانی جرم ها را به تماشاگران نشان می داد، جلاد را به مجرم و قاضی را به جنایتکار شبیه می کرد و در واپسین لحظه زندگی محکوم نقش ها را وارونه می کرد و محکوم تعذیب شده را به فردی مورد ترحم یا تحسین بدل می ساخت...)) مراقبت و تنبیه_میشل فوکو ...من هم به خیل مسافران منتظر تاکسی پیوسته بودم که به لطف سهمیه بندی ماشین گیرشان نیامده بود و با رسیدن هر مسافر کشی مثل گرگ گرسنه به طرف اش هجوم می بردند تا زودتر از شر گرمای نیمروزی تابستان خلاص شوند و مثلآ به کار و زندگی شان برسند...برخورد یک راننده تاکسی خسته و عصبی(که احتمالآ چند ساعتی در صف "گاز" معطل مانده بود) با مسافری سمج عاقبت باعث دعوای شدیدی شد و نبود پلیس( که این روزها وظایف مهمتری پیدا کرده) و آشفتگی اوضاع هم مزید بر علت شد تا ضد وخورد شدیدی شکل بگیرد...نکته جالب برای من عکس العمل مردم نسبت به این دعوای دو سه نفره خیابانی بود...بیشتر مردم دست از کار وزندگی شان کشیده بودند وخوشحال از تماشای یک فیلم اکشن مجانی با چهره هایی گشاده و نیش های یک متر باز شده صحنه های نه چندان بدیع مشت و لگد را نظاره می کردند، مراسم آیینی کتک کاری عاقبت با خسته شدن طرفین به پایان رسید و مردم دوباره به هیبت مسافران عجول و عابران بی هدف درآمدند.... حدیث ابتذال روزمرگی ما نیازی به بازگوی کردن ندارد البته دیگر "ما" ای وجود ندارد؛ اتم های رها شده ای هستیم که به جز دور خود چرخیدن کار دیگری نمی کنیم،ما را رها کرده اند و می دویم تا به قطار موعود برسیم، سهراب کمی تا قسمتی راست می گفت: " من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت" ما همواره بیرون قطار ایستاده ایم با بلیط هایی در دست برای انتخاب سیاستمداران خودی: ژتون هایی که به هیچ درد نمی خورند. سهراب مثل همه رومانتیک ها نزدیک بین بود و قطار سیاست را "خالی" می دید غافل از آنکه سرمایه داران و حافظان وضع موجود در صندلی های چرمی قطار جا خوش کرده اند و با لبخند هایی ملیح به ما بلیط به دستان تاریخ انگشت وسط نشان می دهند.....! "طرح های ضربتی" همچنان بر فرق سر ما فرود می آیند... چند وقت پیش یکی دیگر از مراسم پرشکوه کیفری در محله فقیر نشین هادی آباد قزوین برگزار شد؛ جوانک بخت برگشته ای که بدون مجوز قانونی اقدام به شرارت کرده بود را به پشت خواباندند و هشتاد تازیانه بر او نواختند تا "آدم" گردد....زن و مرد و پیر و جوان و البته کودک هم با سلام و صلوات دیدند و فریاد زدند و تخمه شکستند و رفتند... اتفاقآ یک عکاس احتمالآ خوش ذوق هم چند عکس از کودکان که با دهانی باز کبود شدن آقای شرور را به تماشا نشسته بودند گرفت که کلی سر و صدا کرد و اهل نظر فریاد سر دادند که آیا تماشای این حوادث خشونت بار برای بچه ها مضر نیست؟! و.... گویا در کل با تعذیب آقای شرور مشکلی نداشتنند.....! بربریت در لباس تکنولوژی چهره ی کریه تری دارد...کافی است دعوایی رخ بدهد،تصادف خونباری و یا مراسم اعدامی...جماعت دست در جیب می کنند و با دوربین موبایل های آخرین مدل این صحنه های ناب را ثبت می کنند بی هیچ ترحمی بی هیچ عذاب وجدانی...ما می خواهیم لذت ببریم....دیگر امنیتی وجود ندارد نه امنیت شغلی نه امنیت مالی و نه آزادی پوشش نه آزادی بیان و نه....پس بگذارید خوش باشم با موبایل ها مان با تلویزیون با اتفاقات مضحک در خیابان... (( به تدریج نمایش تنبیه عادی شد و به صورت یک مراسم ویژه آیینی درآمد جماعت اگر سهمیه بنزین اجازه می داد خود را به محل برگزاری مراسم می رسانند و در غیر این صورت بلوتوث بود و اینترنت و سریال های آموزنده تلویزیون....)) |
