|
دوست خوبم مهدی رحمانی دو مقاله کوتاه برایم فرستاده از او اجازه گرفتم تا آن ها را روی وبلاگ بگذارم.
بله خیابان های اصلآ امن نیست برای فهم این موضوع قدم زدن در خیابان های شهر کافی است در واقع این زندگی ماست که آگاهی مان را شکل می دهد. ولی جواب این پرسش که چرا امن نیست و برای چه طبقه ای امن نیست و چه باید کرد ما را نیازمند بینش سیاسی و مطالعه ای گسترده تر می کند و مگر نه اینکه انسان حیوان سیاسی است؟!
*********
((نزد فاشيست ها يهوديان نه يك اقليت بلكه نا- نژاد يا بطور كلي همان اصل منفي اند؛ شادماني و نيك بختي جهان مبتني بر قلع و قمع آن هاست))۱
(( اكنون كه اعمال قدرت ديگر به دلايل اقتصادي مورد نياز نيست، يهوديان به عنوان ابژه مطلق اين قدرت معرفي مي شوند و منحصراً براي اعمال قدرت موجوديت دارند. كارگران كه نهايتاً هدف اصلي اند؛ به دلايل قابل فهم، صراحتاً تهديد نمي شوند؛ سياهان سر جاي خود نشانده مي شوند، ولي يهوديان را بايد از چهره زمين پاك كرد.))
((سنت ايدئولوژيك)) حاكم براي تداوم بقاي خويش نيازمند نيروهاي منفي است- حتي اگر موجود هم نباشند- تا بتواند بر آن ها غلبه كند. هر آن چه در مقابل ((دود شدن)) قصد مقاومت دارد نيازمند نظامي است جهت كنترل هر آن چه دشمنش مي پندارد. حتي كار به جايي مي رسد كه فرياد مي كشد: دشمن در همه جا هست. هر نفر را بايد وارسي كرد تا ثابت شود دشمن نيست. يعني همه مجرميم مگر آن كه عكسش ثابت شود: در اين وضع خيابان ها اصلاً امن نيست.
در فيلمي از مستربين، صحنه اي را مي بينيم كه او در حال عبور از كنار پليس ها دچار ترس و تشويش مي شود. پليس ها او را محاصره مي كنند و هشدار مي دهند كه سلاحش را تحويل دهد. بعد او دست در جيب بغل كتش مي كند و دو انگشت جفت كرده اش را بيرون مي آورد: وقتي حاكمان ترس را از رسانه ها فرياد مي زنند، به همه ما القا مي شود حتي اگر دشمن هم نباشيم.
در فيلم نفوذي(Inside Man) سارقان بانكي لباس مخصوص خودشان را به تن همه مشتريان بانك كه گروگان شان هستند مي پوشانند تا در موعد فرار ناشناخته بمانند. هنگام هجوم وفرارجمعيت پليس جهت كنترل اوضاع به شكلي حادث و اتفاقي دست به تيراندازي ميزند و البته گلوله ها هم به شكلي حادث به چند تن مي خورد و احتمالاً هم مي ميرند: وقتي چشم حاكم به ما خيره مي شود ممكن است كه دشمن باشيم و ممكن است كه نباشيم.
اقدامات انجام گرفته چند ماهه اخير از جمله طرح امنيت اجتماعي، كنترل مصرف بنزين، كنترل و دستوري كردن نرخ سود بانكي،افزايش فشار به نهادهاي اجتماعي، مصوبه جديدالاجراي مسكن با زمين دولتي از حلقه هاي به هم پيوسته اي خبر مي دهد كه سياست واحدي را جهت مي دهد: يكسان سازي حيات تك تك ما در جهت كنترل هر آن چه موجود بوده است. اين،همان سويه برهنه شده وضعيتي است كه كليت وضع موجود را در بر گرفته است. همان وضعي كه به قول مراد فرهادپور انسان را در دستشويي هم تنها به حال خود وا نمي گذارد.( اشاره به مقدمه كتاب بادهاي غربي)
اما مي ماند ليبرال مشرب هاي دوم خردادي كه در سكوتي دست به دامان شوراي نگهبان به بررسي صلاحيت ها در انتخابات فكر مي كنند. شنيده شده اخيراً در جلسه اي كوچك به دفاع از دانشجويان پرداخته اند: (( كوشش براي دفع هولناك ترين تهديدات، به ياري سياست مدافع اقليت و ديگر تمهيدات دمكراتيك، همان اندازه گنگ و دوپهلوست كه كه استراتژي تدافعي واپسين شهروندان ليبرال. عجز و ناتواني آنها براي دشمنانِ عجز جذاب است.))۳
منابع:
1- ديالكتيك روشنگري- صفحه287
2- همان- صفحه288
3- همان
*******
لوكاچ آدورنو را به (( سكني گزيدن در گراند هتل هاويه و بر مغاك راه رفتن)) محكوم مي كند اما مگر به قول مراد فرهادپور بحث بر سر همين(( بر مغاك راه رفتن)) نيست. تفكر مدرن تحمل سكون در يك ساحت را ندارد و در يك لحظه مي بايد در چند ساحت گام گذارد.
- اسلاوي ژيژك در هنر،امر متعالي مبتذل دو شكل مواجهه با يك زن اغواگر را به چالش مي كشد: ((در تقابل با زن افسونگر نوآر كلاسيك دهه 1940 كه حضوري شبح گون و وهم انگيز داشت، زن افسونگر نوين با پرخاشجويي جنسي صريح و مستقيم كلامي و جسماني مشخص مي شود؛ با نوعي خود- كالا انگاري و خود بازيچه انگاري بي واسطه))(صفحه31) اما بزعم ژيژك آن چه بزرگراه گمشده را فراتر از هر دو نگرش برجسته مي كند حضور توأمان جهان مخوف و خيالي همراه با خشونت و خيانت و جنايت نوآر با زندگي پاستوريزه و ملال آور شهري و افسردگي هاي ناشي از آن است كه بر پيت(شخصيت مرد فيلم) واقع مي شوند. تفكر مدرن سويه هاي بيمار گونش را در خلال آمد و شد ميان اين ساحت ها بروز مي دهد. منتقد كسي است كه نه در يك حلقه ، بلكه در آن مرزها و قلمروهاي مشترك سه گره حلقه برومه سرگردان و ويلان است.
- سياست در عصر معاصر آن عرصه اي است كه بشدت به تحليل روانكاوانه محتاج است. سياست در عصر دولت- ملت ها به مثابه يك بازي در قلمرو امر نمادين است. بازي اي كه قواعدش توسط طرف هاي بازي نوشته شده است(قانون). اما سياست در جايي مرض اش را نشان مي دهد كه حاكم جهت اجراي قانون آن را به تعليق در مي آورد و خود اداره آن را به عهده مي گيرد. بعبارتي ديگر، حاكم قانون را اجرا نمي كند بلكه اعمال مي كند و آن را دستور مي دهد. قانون به مانند چرخ دستي اي است كه "مردم" سوار بر آن هستند وحاكم سواره آن."در اين وضع خيابان ها اصلاً امن نيست". اين به معناي برهنه شدن حيات اجتماع بر روي چشمان حاكم مي باشد: مخدوش شدن امر نمادين توسط امر واقعي. اين است سويه فاشيستي دموكراسي در عصر دولت- ملت كه در فاشيسم به عريان ترين شكل بروز مي يابد.
در وضعيت واقعي شدن امر نمادين زار زدن بر مزار آن و فرياد "قانون، قانون" برآوردن جز پايكوبيدن بر روي چرخ دستي چه مي تواند باشد؟ راديكاليسم در اين عصر نيازمند كساني است كه جايي هم براي امر واقعي قائل باشند. منتقد كسي است كه نه جفت پا داخل چرخ بماند و نه جفت پا بيرون بپرد، بلكه كسي است يك پا درون و يك پا بيرون آن داشته باشد.بنابراين ايرادي ندارد كه ما نمادين حرف بزنيم و واقعي عمل كنيم يا برعكس.
|